حكيم ابوالقاسم فردوسى

581

متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى)

ميان سپاه برگزيد و بفرمود تا از زابل آهنگ رفتن به كابل كنند . چون كار سپاهيان ساخته گشت ، شغاد به پيش رستم جنگى آمد و گفت : با شاه كابل رزم مساز . زيرا هيچ‌كس توان پايدارى در جنگ با تو را ندارد و اگر نام تو را بر آب هم بنويسم ، ديگر كسى در كابل آرام و خواب نخواهد يافت . اكنون چنين گمان مىكنم كه او پشيمان شده است و با اين رفتن من از كابل آهنگ يافتن چاره‌اى كرده است و اينك سران برگزيدهء فراوانى را از كابل به خواهشگرى مىآورد . رستم كه چنين شنيد ، گفت : راه همين است . نبايد سپاه به كابل ببرم . براى من تنها زواره و سد سوار و سد پيادهء نامدار بس باشند . چاه كندن شاه كابل در شكارگاه و فتادن رستم و زواره در آن چون شغاد بد اختر از كابل برفت ، شاه كابل به آن دشت نخچيرگاه شتافت و سپاهيان نامدارى را نيز براى كندن چاه با خود ببرد . پس در زير راه همهء آن دشت نخچيرگاه چاههايى بكندند و ته آن تيغ و ژوپينها و شمشيرها را در زمين فرو كردند و سر آنها را رو به بالا برآوردند . آنگاه با چاره چنان سر آن چاهها را كور كردند كه نه چشم مردم و نه چشم ستوران ، هيچيك نمىتوانستند آن را ببينند . چون رستم روى به رفتن نهاد ، شغاد سوارى را به نزد شاه كابل فرستاد و به دو گفت : رستم پهلوان پيل تن بىسپاهيانش بيآمد . پس تو به پيش او بيا و از آن كردهء خود زينهار بخواه . سپهدار كابل كه چنين شنيد ، با زبانى پر از نوش و روانى پر از زهر از شهر به بيرون آمد . چون چشمش به تهمتن افتاد ، از اسپ پياده شد و دستار هندى خود را از سر برداشت و دست بر سر گرفت . موزه‌اش را نيز از پاى بيرون آورد و با زارى خون بگريست و رخسار بر خاك سياه نهاد و پيوسته از كار شغاد پوزش